|
خدا انسان را آفرید تا خود بی اندیشد نه اندیشه ی دیگران را نشخوار کند.
|
«نيچه» (1900- 1844) در نقد خود از سنتها و ارزشها، به «نيهيليسم»، به نفي اعتبارها، به پسنهاد معيارها، به پوچينمائي بهظاهر مقبول و معتبر، ميگرايد. «شمس» نيز چنين است! به عقيدهي «شمس»، در جائيكه سراسر ادراك ما را «حجاب» فراگرفته است، معرفت راستين، حقيقت تمام، چگونه مي تواند چهره نمايد؟ و معارف بازاري را، چگونه اعتباري تواند بود؟:
ــ «اين طريق را، چگونه …ميبايد؟
اينهمه … پردهها و حجاب، گرد آدمي درآمده!
عرش، غلاف او!
كرسي، غلاف او!
هفت آسمان، غلاف او!
كرهي زمين، غلاف او!
روح حيواني،
غلاف!...
غلاف، در غلاف،
و حجاب، در حجاب،
تا آنجا كه معرفت است ...»
غلاف است! هيچ نيست!» (ش21)
ــ دستآورد راستين انسان چيست؟
ــ جز سرگشتگي، جز تنهائي، جز حسرت، جز حيرت؟ (ش12، 17، 18، 21، 53، 58- 56، 61).
ــ واعظان بهما، چه اندرز ميدهند؟
ــ جز هراس، جز بياعتمادي، جز دوگوئي، جز دوانديشي، جز تزلزل و نااستواري؟! (ش158)
ــ فقيهان عمر را، به چه اتلاف ميكنند؟!
ــ جز بهخاطر رنجي بيهوده؟ جز بهخاطر آموزش شيوههاي استنجاء، و جز بهخاطر جز بهخاطر كشف نصاب پليدي حوپي چهار در چهار، و يا مسائلي همانند آن؟ (ش53، 182، 185).
ــ ميراث علم رسمي چيست؟
ــ جز بازاريابي و سوداگري؟ جز جاهجوئي و شهرتطلبي؟ جز دور راندن و غافل ساختن از مقصوداساسي در حيات بشري؟! (ش20، 195، 196).
ــ تعلم چيست؟
ــ جز فراگستري حجابي بزرگ، پيرامون خويش؟ جز فراگيري قالبي سترگ، فرا گرد ذهني شكوفا؟ جز فروكندن چاهي براي سقوط انديشه، فراراه آزادي جستجو؟ جز ايجاد قيدي اسارتبار، در مسير تكاپوي انديشهي خلاق؟ (ش،183، 185).
آنانكه دعوي «تحقيق» ميكنند، راستي را، جز «تقليد» چه ميكنند؟! (ش261).
ــ انكار و قبول مردمان چيست؟
ــ جز از روي تقليد، جز از روي پيشداوريهاي بيبررسي، جز از روي نوسانهاي عطافي، جز از روي خوشايندها و بدآيندهاي آني و غيرمنطقي؟! (ش45، 59، 151، 190).
ــ عقل چيست؟
ــ جز سستپائي زبون و زبونگر، جز نامحرمي بياستقلال و متكّي؟ جز بيگانهاي در حريم صدق و صفا؟! (ش265-262).
مردمان را، اهليت چه گفت و شنود است؟ جز ناگفتن و ناشنودن، جز نارسا گفتن و ناقص شنيدن؟
ــ بر زبانها، چيست؟ جز مُهر خاموشي؟
ــ بر دلها، چيست؟ جز مُهر فراموشي؟
ــ و بر گوشها، چيست؟ جز مُهر نانيوشي؟! (ش59، 81، 167، 171).
ــ گرايش ها و گريزها، ستايشها و نكوهشها، حملهها و دفاعها، برچه استوارند؟
ــ جز بر بادي و دمي، جز بر وهمي و انگاري، جز بر خوشايند و بدآيند بيبنيادي؟ (ش94،165)
درويشي را به دلق چه تعلق است؟ (ش231). درويشي چيست؟ جز خود ماندن و در عين حال با مردمان بودن؟ (ش232). و درويشان كيستند؟ جز مردمگريزاني لافزن؟ جز خودگراياني بيحقيقت كه خويشتن را بيشتر به حشيش و پندار ديو، سرگرم ميدارند؟ (ش250، 292). و زاهدان كيستند؟ جز مردم-بيگانگاني «شهرتطلب»؟ (ش159،232). حتي آنانكه دعوي «اناالحق» ميزنند، جز خامي خويش، چه ابراز ميدارند؟ (ش31، 32، 34).
مدعيان دين، كيستند، جز «مسلمان-برونانِ كافر اندرون»؟ (ش97، 98)
مسلماني چيست؟ جز مخالفت با هواي نفس كه همه بندهي آنند؟! (ش، 270، 276).
آزادي در چيست؟ جز در بيآرزوئي؟ در حاليكه همگان اسير آرزوها، و قرباني شهوتهاي خويشتناند؟ (ش260، 270).
و خداپرستي چيست؟ جز رهائي از خويشتنپرستي؟ (ش، 269).
كسب چيست، جز سودجوئي يك جانبه، و كمفروشي و فريب؟ (ش156).
سياست چيست؟ جز اعمال قدرت مطلق؟ جز زهر چشمگيري؟ جز پايمالي لطيفترين عواطف راستين بشري، جز درگذشتن، از روي كالبد سرد عزيزان بخاطر تحكيم مباني قدرت شخصي؟ (ش154، 155).
حقيقت امرها، و نهيهاي سياسي چيست؟ جز از ديگران دريغ كردنها، و به خود روا داشتنها؟ (ش،141)
حكمرانان كيستند؟ جز خودكامگاني بيخبر از رنج زيردستان؟ جز خودپرستاني تنها دربند بزرگداشت خويشتن؟ (ش35، 55). و در حقيقت، حكومت چيست، جز تسلط بر نفس خويشتن؟ جز فرمانروائي بر خودخواهيها، جز سلطه بر خودكامگيها، جز غلبه بر قهرها، و جز پيروزي بر ديگر آزاديهاي خويش؟ (ش216).
كوتاه سخن، بر روابط انسانها، چهچيز حكمفرماست؟ جز نفاق، جز دوروئي، جز بيگانگي از حقيقت، جز آزمندي و سوءِ نظر، جز خودخواهي، و بياعتنائي نسبت به رنج ديگران؟ جز فريب؟ جز دعويهاي درونتهي؟ (ش،57، 194، 207، 226، 237)
و در اين ميان، سهم مردان راستين چيست؟ جز خوندل خوردن؟ و با آنان چه ميكنند؟ جز دشمنكامي و كينهتوزي؟ (ش25)
اين، جوهر، و درونمايهي «نيهيليسم شمس» است: نفي بنيادي جامعهاي بيمار، روابط نادرست و نااستوار، و معيارهائي پريشان و رياكار!
«نيهيليسم شمس»، نفيگري، و ناپذيري او، كينهتوزانه نيست. تباهيگرانه نيست. خودخواهانه نيست. زائيده از رشك و عقده نيست! بلكه بشردوستانه است. غمخوارانه است. سوتهدلانه است. انگيخته از تكاپوئي سببجويانه، پژواك انديشهاي آسيبشناسانه است!
«شمس»، با دريغي گرانبار، از خود ميپرسد كه آخر:
ــ نظام جامعه، و طبقات آن، چرا چنين فاسد شدهاند؟!
ــ تلاشها، چرا بيشتر خودخواهانهاند؟!
ــ رهبران، چرا بيخبراند؟!
ــ واعظان چرا، هراسانگيزند؟!
ــ اندرزها، چرا، زهرآگيناند؟!
ــ مردمان بر سر گنج، چرا تنگدستاند؟!
ــ نيازمندان بر لب آب، چرا تشنهاند؟!
ــ مردمان، با آنكه همه از يك منشاءاند، ديگر چرا، همه تنهائي زده، همه جدا، جدا، از يكديگرند؟!
ــ گرهگشايان، چرا بر انبوه گرهها، افزودهاند، و مددجويان، چرا همه بيپناه ماندهاند؟!.
در «جهان شمس»، نه بر مرده، نه بر زنده بايد گريست! «شمس»، گوئي بر گورستان تاريخ، رهسپار است ــ در گورستان آرزوها و ناكاميها، در گورستان حسرتها و اشتياقها! «شمس»، خود را با آدم نماهائي دلمرده، با مردگاني زندهنما، با انسانيهائي از هم گسسته، روبرو ميبيند. و آنان را مخاطب قرار داده، سوگوارانه زمزمه ميكند كه:
«تو، در عالم تفرقهاي!
صدهزار، ذرّهاي!
در عالمها، پراكنده،
پژمرده،
فرو فسردهاي!» (ش199)
«اي! در طلب گرهگشائي،
مرده!
در وصل، بزاده، در جدائي مرده!
اي بر لب بحر، تشنه،
در خواب شده!
اي بر سر گنج، وزگدائي مرده!» (مقالات، 300)
«شمس»، آنگاه گوئي، لحظهاي ديگر چند به خود آمده، حاصل اين همه زيان و غبن و پريشاني را، ارزيابي كرده ــ به شعري كه به درستي نميدانيم از خود اوست، يا از سرايندهي زبان دل اوست ــ از خود باز ميپرسد كه:
«خود حال دلي،
بود پريشانتر از اين؟!
يا واقعهيي،
بيسرو سامانتر از اين؟!
اندر عالم، كه ديد، محنت زدهاي،
سرگشتهي روزگار،
حيرانتر از اين؟!» (مقالات، 314)
«نيهيليسم شمس»، ارزيابي پررنج يك فرهنگ آفل است. آسيبشناسي يك تمدن بيمار است. پوچ بيني دعويهاي كاذب است. هشياري است. روشنگري است. نهيب بيداري از خواب غفلت است. ابلاغ رسالت، براي روزي بهتر است. به خاطر رهائي تنها ماندگان معاصر (ش126، 221)، و آگاهي آيندگان درمانده است. شمس، آنچه را ميبيند، بازگو ميكند، اگرچه معاصران نخواهند، كه او بگويد، و يا نفهمند كه او چه ميگويد:
ــ «چون گفتني باشد،
و همه عالم، از ريش من درآويزند،
كه مگر نگويم...،
اگر چه بعد از هزار سال باشد،
اين سخن،
بدان كس برسد كه من، خواسته باشم!» (ش78).
به گمان «شمس»، بشرها، بايد بهخود بازگرند. مشكل آنان خود ايشانند (ش273). گنج را بيرون از خود نبايد بجويند. گنج در خود ايشان است (ش4).